شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي ( مترجم : مجهول )

51

سيرت جلال الدين منكبرنى ( فارسى )

آن جماعت طمع كرد ، و بسلطان مكتوبى مزوّر نبشت : كه اين قوم كه به أترار آمدند اگر چه در [ زىّ بازرگانان آمده‌اند بازرگان نيستند و در « 1 » ] بند كشف احوالى مىشوند كه وظيفهء ايشان نيست ، و چون يكى را از عوامّ مىبينند تهديد مىدهند و مىگويند كه « شما غافل نشسته‌ايت ، زود باشد كه بشما بلائى برسد كه هيچ آفريده را طاقت مقاومت آن نباشد » . از اين نوع ترّهات بر آن بيچارگان بست . تا سلطان فرمود كه ايشان را احتياط بايد كردن و از حقيقت حال پرسيدن . بر اين رخصت همه را بگرفت ، و بعد از ان خبر و اثر ايشان ناپديد گشت ، و او آن اموال را تصرّف كرد و آن كيد و غدر سبب خسران و تبار « 2 » او شد .

--> ( 1 ) - جمله در ترجمه ناقص مىنمايد ، بر طبق متن عربى اصلاح شد . ( 2 ) - يعنى هلاكت .